تبليغاتX
بانوی رنگین کمان
 
بانوی رنگین کمان
 
 
 

هیس،اروم باش و فقط به صداش گوش کن

نگاه کن چه عاشقونه داره گریه میکنه

ببین اشکش چه پاکه

آخی... تو چی فکر میکنی؟

فکر میکنی اون تنها شده؟

فکر میکنی ولش کردن؟

نه،این طوری نیست

تنها چیزی که هست اینه که بهت احتیاج داره

بهش بگو بارون لا لا لا

تو رو میکنم دعا

که عاشق بشی مثل قدیما

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 17:11  توسط  صدف  | 
به من میگویی عشق نهان

من به تو میگویم صدایت همانند ملودی باران

میگویم بوی خوش آمدنت عطر فریبای بهار

آیا باور به تلخی جدایی داری؟

تظاهری در کار نیست

تمامی این نوشته ها فقط برای اینست که بگویم

عزیزم دوستت دارم

همین و بس

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 11:36  توسط  صدف  | 

Forget the days you sit and cry

Forget the moment you felt unsafe

Forgive the one who hurt you bad

Dont hesitate to hold the hand which lead to you with love

Be frank enough to read others heart

Be optimistic even in crises

Look forward to that oasis even we are in the middle of sea

Be positive to reach that easily be love enough to one who love you

Dont fall into one who you love hug the one who love you

Wave your hands to the tears,be smily,be happy

Lets welcome an another new year

HAPPY NEW YEAR

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:51  توسط  صدف  | 
هو المصور

روزها از پی هم گذشت و در پی آن هفته ها و ماه ها

و دوباره سالی نو از راه رسید و تو ای خالق هستی،آغاز

می کنیم این سال جدید را با توکل بر آستان درگاهت.

منت خدایی را کو یاریمان رساند تا خدمتی ارائه نمائیم.

باشد که به مدد آن در هیاهوی روزمره گی هدیه من برای

سال جدید باشد.

فیض هدایت پروردگار هادی راهتان.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:55  توسط  صدف  | 
نگاهی بود و گذشت

تپشی بود و گذشت ...

التهابی بود و گذشت

عشقی بود و گذشت...

شکستی بود و گذشت

تجربه ای بود و گذشت...

خاطره ای بود ولی...

نگذشت 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 18:24  توسط  صدف  | 
من نه عاشق بودم ٫نه محتاج نگاهی که بلغزد٫

من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:25  توسط  صدف  | 
آدمک آخر دنیاست بخند،آدمک!

آدمک مرگ همینجاست،بخند!

دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند،آدمک!

خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند!

آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 18:19  توسط  صدف  | 

در گذرگاه زمان  

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

رنگها رنگ دگر میگیرند عشقها میمیرند

و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا میمانند

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:15  توسط  صدف  | 
مادرم در سکوت به تو فکر میکنم

تنهایم در مقابل پیشانی داغ تو ناچیزم

قدرت را ندانستم ولی تو بزرگی کردی

میخواهم انقدر دستانت را ببوسم که ستاره ها حسودی کنند

ای ملکه ی مهربانیها

باز هم در اغوشم بگیر که من در اغوش تنهاییم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 17:15  توسط  صدف  | 
 

کابوسهایم را با انگشتانت رویا کن
رویاهایم را به حقیقت برسان
نه ٬ بایست
حقیقت تلخ را نمیخواهم
تو حقیقت شیرین من هستی

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:21  توسط  صدف  | 
 
  بالا